چهل روز است

چهل روز است گلگون گشته صحرا

ز خون پاک فرزندان زهرا


چهل روز است خاموش است خاموش

چراغ کاروان آل طاها


چهل روز است گشته ورد زینب

حسینم وا حسینم وا حسینا


چهل روز است کز قتل حسینش

پریده رنگ از رخسار زهرا


چهل روز است می سوزد سکینه

دلش بشکسته است از داغ بابا


چهل روز است کز خون نقش بسته

به لوح عشق هفتاد و دو امضا


چهل روز است از هجران اکبر

خورد خون جگر پیوسته لیلا


چهل روز است گلهای رسالت

خزان گشتند از بیداد اعدا


چهل روز است به یاد اصغرم من

به یاد روی ماه اکبرم من


چهل روز است قدم از غم خمیده

به یاد قاسم در خون تپیده


چهل روز است دلم دریای خون است

ز هجرانت غمم از حد فزون است


چهل روز است که چون نی در نوایم

به یاد لاله های کربلایم


چهل روز است که رفتم زین بیابان

برون همراه این جمع پریشان


جهان در چشم من ماتم سرا شد

خزان در گلشن آل عبا شد


کجا رفتند یاورهای زینب

کجایید ای برادرهای زینب


کنون ای خفته در خاک ای برادر

ز جا برخیز به استقبال خواهر



کاروان غم

اسیران چون ز شام آزاد گشتند

از این اندوه و غم دلشاد گشتند


یزید بی حیا یعنی حیا کرد

بشیر را هم بر ایشان رهنما کرد


به امر زادۀ آن زشت آئین

بیاوردند محمل های زرّین


چو زینب دید محمل های زربفت

ز دل آهی کشید و زد به سر دست


ز بخت خویشتن زینب برآشفت

به آه و ناله و زاری چنین گفت


کسی که شش برادر کشته دیده

جوانانی به خون آغشته دیده


هنوز از خون بود تر آستینم

چسان در محمل زرّین نشینم


گر این زینت بود بهر دل ما

سیه پوشید یکسر محمل ما


که ما جمله زنان بی پناهیم

سیه بخت و سیه پوشی کسانیم


سیه کردند با محمل علم را

به محمل برنشاند اهل حرم را


نظر انداخت زینب از چپ و راست

بگفت یاران ، حسین من نه پیداست


چو با ما نیست بابای سکینه

چه اینجا و چه شام و چه مدینه


جوانان بنی هاشم کجایید

که ما را زین سفر یاری نمایید


خوشا روزی که بار اینجا گشودیم

در اینجا منزل و مأوا نمودیم


همه رعنا جوانان زنده بودند

همه فرّخ لقاء فرخنده بودند


در اینجا خیمه و خرگاه به پا شد

در اینجا عشرت قاسم عزا شد


بیامد در بر قبر برادر

چنین گفت زینبِ محزون و مضطر


که ای پشت و پناه و یار زینب

انیس و مونس و غمخوار زینب


من از روز ازل ای شاه ابرار

از این درد و بلا بودم خبردار


که اهل کوفه مهمانت نمایند

گلوی تشنه قربانت نمایند


چنین روزی نبود هرگز گمانم

که تو کشته شوی من زنده مانم


کجا رفتند آن رعنا جوانان

کجا رفتند آن پاکیزه جانان

بوی مُشک

شمیم جانفزای کوی بابم

مرا اندر مشام جان درآید


گمانم کربلا شد عمّه نزدیک

که بوی مُشک ناب و عنبر آید


به گوشم عمّه از گهوارۀ گور

در این صحرا صدای اصغر آید


مهار ناقه را یکدم نگه دار

که استقبال لیلا اکبر آید


حسین را ای صبا برگو که از شام

به کویت زینب غم پرور آید


ولی ای عمّه دارم التماسی

قبول خاطر زارت گر آید


که چون اندر سر قبر شهیدان

تو را از گریه کام دل برآید


در این صحرا مکن منزل که ترسم

دوباره شمر دون با خنجر آید

اربعین حسینی

فرا رسیدن اربعین سید و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین(ع)

را به ساحت مقدس 

حضرت ولی عصر (ارواحنا لتراب مقدمه الفداء ) 

تسلیت می گوییم .

منزل هشتم - فَید

روز چهارشنبه شانزدهم ذی الحجه امام (ع) به منزل « فید » رسیدند ، و این منزل قریه ای است در مسیر مکه و کوفه که راه در آنجا نصف می شود ، و در « فید » قلعه ای است که دارای حصار است و حاجیان در این منزل مازاد آذوقه و اثاثیۀ خود را می گذارند تا هنگام مراجعت از مکه برگیرند . مردم « فید » علوفۀ مرکبهای حجاج را در طول سال ذخیره کرده و در موسم حج ، به ایشان می فروختند .

منابع : الامام الحسین و اصحابه صفحۀ 162  


منزل هفتم - الحاجر من بطن الرمه

« بطن الرمه » منزلی است که مردم بصره و کوفه در آنجا به هم می رسند و از آنجا متوجه مدینه می شوند . روزپانزدهم ماه ذیحجه که مصادف با روز سه شنبه بود ، امام به « حاجر بطن الرمه » رسید . در این منزل ، امام (ع) قیس بن مسهر صیداوی را به سوی اهل کوفه فرستاد در حالی که ظاهراً خبر شهادت مسلم بن عقیل (ع) به او نرسیده بود . مضمون نامه این بود :

« بسم الله الرحمن الرحیم ، از حسین بن علی به سوی برادرانش از مؤمنین و مسلمین ، سلام علیکم ، من

خدای یکتا را حمد می کنم ، امّا بعد ، نامۀ مسلم بن عقیل به من رسید و او به من خبر داده از حسن رأی و تصمیم بزرگان و عقلاء شما بر یاری ما و طلب حقّ ما ، و من از خدای متعال مسئلت می کنم که در حقّ ما احسان نموده و شما را اجری بزرگ عطا فرماید . من روز سه شنبه هشتم ذیحجه (روز ترویه ) از مکه بیرون آمدم .

وقتی فرستادۀ من نزد شما رسید در کار خود شتاب کنید و هر چه لازمۀ کار است تدارک کنید ، در همین روزها من خواهم رسید انشاءالله ، والسلام علیکم و رحمه الله »

منابع : الامام الحسین و اصحابه صفحۀ 161 ، البدایه و النهایه جلد 8 صفحۀ 181  

منزل ششم - ذات عرق

روز دوشنبه چهاردهم ذی الحجه ، امام حسین (ع) وارد « ذات عرق » شدند و با مردی از قبیله بنی اسد به نام بشر بن غالب ملاقات فرمود و از مردم کوفه سؤال نمود و او پاسخ داد : دل ها با شما و شمشیرها با بنی امیّه است ! امام (ع) فرمود راست گفتی ای برادر اسدی.

ریاشی از راوی این حدیث نقل می کند : من حج به جای آوردم ، پس همراهان خود را رها کرده و به تنهایی به راه خود ادامه دادم ، در بین راه ناگهان چشمم به چادرها و خیمه هایی افتاد ، به طرف آن ها رفتم و چون نزدیک شدم سؤال کردم : این خیمه ها از کیست ؟ گفتند : از حسین (ع) . گفتم : فرزند علی و زهرا (ع) ؟ گفتند : آری

از خیمۀ آن حضرت سؤال کردم ، آن را به من نشان دادند و من به جانب آن خیمه رفتم ، امام حسین (ع) را مشاهده کردم که بر درب خیمه تکیه نموده در حالی که نوشته ای را قرائت می کرد ، سلام کردم ، امام پاسخ داد ، گفتم : یابن رسول الله ! پدر و مادرم به فدایت ، چه امری باعث شده که در این سرزمین خشک فرود آمدی ؟

فرمود : من از بیم این جماعت « بنی امیّه » در این مکان منزل نمودم ، و این ها نامه های مردم کوفه است ، ولی همین صاحبان نامه ها مرا خواهند کشت ، و چون چنین کنند هر فعل حرام و نکوهیده ای را بدون بیم از عذاب الهی انجم دهند و در این حال خدا کسی را به سوی آن ها خواهد فرستاد که خون آن ها را از دم تیغ خواهد گذرانید و و به خاک مذلّت می نشاند . به طوری که ذلیل تر از قوم سبا شوند .

منابع : مثیر الاحزان صفحۀ 42 ، الامام الحسین و اصحابه صفحۀ 161

کاروان می رسد از راه‌، ولی آه

کاروان می رسد از راه‌، ولی آه

چه دلگیر چه دلتنگ چه بی تاب

دل سنگ شده آب ، از این ناله‌ی جانکاه

زنی مویه کنان ، موی کنان

خسته، پریشان، پریشان و پریشان

شکسته ، نشسته‌ ، سر تربت سالار شهیدان

شده مرثیه خوان غم جانان

همان حضرت عطشان

همان کعبه‌ی ایمان

همان قاری قرآن ، سر نیزه‌ی خونبار

همان یار ، همان یار ، همان کشته‌ی اعدا.

کاروان می رسد از راه ، ولی آه

نه صبری نه شکیبی

نه مرهم نه طبیبی

عجب حال غریبی

ندارند به جز ماتم و اندوه حبیبی

ندارند به جز خاطر مجروح نصیبی

ز داغ غم این دشت بلاپوش

به دلهاست لهیبی

به هر سوی که رفتند

نه قبری نه نشانی

فقط می وزد از تربت محبوب

همان نفحه‌ی سیبی

که کشانده ست دل اهل حرم را.

 

کاروان می رسد از راه

و هرکس به کناری

پر از شیون و زاری

کنار غم یاری

سر قبر و مزاری

یکی با تب و دلواپسی و زمزمه رفته

به دنبال مزار پسر فاطمه رفته

یکی با دل مجروح

و با کوهی از اندوه

به دنبال مه علقمه رفته

یکی کرب و بلا پیش نگاهش

سراب است و سراب است

دلش در تب و تاب است

و این خاک پر از خاطره هایی ست

که یک یک همگی عین عذاب است

و این بانوی دلسوخته‌ی خسته رباب است

که با دیده‌ی خونبار و عزاپوش

خدایا به گمانش که گرفته ست

گلش را در آغوش

و با مویه و لالایی خود می رود از هوش:

«گلم تاب ندارد

حرم آب ندارد

علی خواب ندارد»

یکی بی پر و بی بال

دل افسرده و بی حال

که انگار گذشته ست چهل روز

بر او مثل چهل سال

و بوده ست پناه همه اطفال

پس از این همه غربت

رسیده ست به گودال

همان جا که عزیزش

همان جا که امیدش

همان جا که جوانان رشیدش

همان جا که شهیدش

در امواج پریشان نی و دشنه و شمشیر

در آن غربت دلگیر

شده مصحف پرپر

و رفته ست سرش بر سر نیزه

و تن بی کفن او، سه شب در دل صحرا

رها مانده خدایا.

 

چهل روز شکستن

چهل روز بریدن

چهل روز پی ناقه دویدن

چهل روز فقط طعنه و دشنام شنیدن

چه بگویم؟

چهل روز اسارت

چهل روز جسارت

چهل روز غم و غربت و غارت

چهل روز پریشانی و حسرت

چهل روز مصیبت

چه بگویم؟

چهل روز نه صبری نه قراری

نه یک محرم و یاری

ز دیاری به دیاری

عجب ناقه سواری

فقط بود سرت بر سر نی قاری زینب

چه بگویم؟

چهل روز تب و شیون و ناله

ز خاکستر و دشنام

ز هر بام حواله

و از شدت اندوه

و با خاطر مجروح

جگر گوشه‌ی تو کنج خرابه

همان آینه‌ی فاطمه

جا ماند سه ساله

چه بگویم؟

چهل روز فقط شیون و داغ و

غم و درد فراق و

فراق و ... فراق و ...

چه بگویم؟

بگویم، کدامین گله ها را؟

غم فاصله ها را؟

تب آبله ها را؟

و یا زخم گلوگیر ترین سلسله ها را؟

و یا طعنه‌ی بی رحم ترین هلهله ها را؟

و یا مرحمت دم به دم حرمله ها را؟

 

چهل روز صبوری و صبوری

غم و ماتم دوری و صبوری

و تا صبح سری کنج تنوری و صبوری

نه سلامی نه درودی

کبودی و کبودی

عجب آتش و خاکستر و دودی و کبودی

به آن شهر پر از کینه و ماتم

چه ورودی و کبودی

در آن بارش خونرنگ

سر نیزه تو بودی و کبودی

گذر از وسط کوچه‌ی سنگی یهودی و کبودی

و در طشت طلا گرم شهودی و چه ناگاه

چه دلتنگ غروبی ، چه چوبی

عجب اوج و فرودی و کبودی

خدایا چه کند زینب کبری!

 

منزل پنجم - وادی الصفراء

ورود امام حسین (ع) به این منزل مصادف با روز یکشنبه سیزدهم ذی الحجه است . مجمّع بن زیاد و عبّاد بن مهاجر در منازل « جهینیه » در اطراف مدینه بودند ، و چون امام حسین (ع) از مکه خارج گردید و به این منزل رسید ، مجمّع و عبّاد ، امام (ع) را در این منزل ملاقات نمودند و ملازم آن حضرت شده و به دنبال آن حضرت به کربلا آمده و به شرف شهادت نایل آمدند .

منابع : معجم البلدان جلد 3 صفحۀ 412 ، الامام الحسین و اصحابه صفحۀ 159

  

                        

منزل چهارم - وادی العقیق

امام علیه السلام ، روز شنبه -دوازدهم ذی الحجه - به "وادی العقیق " رسیدند. در این منزل ، عون و محمد فرزندان عبدالله بن جعفر طیار به خدمت امام رسیدند و با خود نامه ای از پدرشان برای امام آورده بودند که در آن درخواست شده بود که آن حضرت از رفتن به کوفه منصرف شده و به مکه بازگردد. از سوی دیگر ، عبدالله بن جعفر نزد عمرو بن سعید -حاکم مکه - رفت و برای امام حسین علیه السلام امان گرفت و آن را به همراه نامه ای توسط برادر عمرو بن سعيد به خدمت امام (ع) فرستاد و خود عبدالله نیز آمد و امام حسین علیه السلام را در " ذات عرق" ملاقات نمود و امان نامه را برای امام قرائت کرد. امام علیه السلام از مراجعت به مکه امتناع ورزیده و فرمود : رسول خدا را در خواب دیدم که مرا فرمان داد تا به حرکت خود ادامه دهم و من چیزی را که رسول الله (ص) فرمان داده است انجام خواهم داد. امام (ع) ، جواب نامه عمرو بن سعید را نوشته و عبدالله بن جعفر به همراه یحیی بن سعيد از امام جدا گردیده در حالی که دو فرزند عبدالله نزد امام (ع) ماندند ، و به فرزندان خود سفارش کرد تا در ملازمت امام باشند ولی خود عذرخواهی نموده و بازگشت.                         

          منابع : ابصار الحسين صفحه 39 ، الإمام الحسين و أصحابه صفحه 64 

مژده میلاد - به مناسبت تولد امام موسی بن جعفر (ع)

مژده‏ ی میلاد تو، نفحه ی باد صباست

رایحه ‏ی یاد تو با دل ما آشناست


آمدی و باب هر حاجت دلها شدی

باب حوائج تویی، نام تو ذکر خداست


عرش الهی اگر، جلوه گه حق بود


بار گه ات کاظمین، خود حرم کبریاست


قبله ی قدوسیان، کوی مصفای تو

نام دل آرای تو، کعبه ی حاجات ماست


یوسف زهرایی و گوشه ‏ی زندان و چاه

کنج سیه چال تو، به غصه ات مبتلاست


شادی میلاد تو، توأم اشک است و آه

چون که غمین هر دل از کوفه و شام بلاست


محفل مولودی‏ ات، کرببلایی شده

گوشه‏ ی لبخند ما، همره اشک عزاست

هفتم صفر - ولادت امام موسی کاظم (ع)

مژده ای دل که شب میلاد کاظم آمده

فاطمه بر دیدن موسی بن جعفرآمده

کاظمین امشب چراغان ازوجود کاظم است

خانه ی صادق چراغان از حضور کاظم است

میلاد هفتمین فخر عالم امکان ، باب الحوئج ، حضرت موسی بن جعفر (ع) مبارک باد

زهرای سه ساله

اینجا محیط سوز و اشک و آه و ناله است

اینجا زیارتگاه زهرای سه ساله است


اینجا دمشقی ها گلی پژمرده دارند
 
در زیر گل مهمان سیلی خورده دارند


اینجا دل شب کودکی هجران کشیده

گلبوسه بگرفته ز رگهای بریده


اینجا بهشت دسته گلهای مدینه است

اینجا عبادتگاه کلثوم وسکینه است


اینجا زیارتگاه جبریل امین است

اینجا عبادتگاه زین العابدین است


اینجا زچشم خود گلاب افشانده زینب

اینجا نماز شب نشسته خوانده زینب


اینجا به خاکش هر وجب دردی نهفته

اینجا سه ساله دختری بی شام خفته


اینجا نخفته چشم بیدار رقیه

اینجا حسین آمد به دیدار رقیه


اینجا قضا بر دفتر هجران ورق زد

اینجا رقیه پرده یکسو از طبق زد


اینجا هُمای فاطمه پرواز کرده

اینجا کبوتر از قفس پرواز کرده


اینجا شرار از دامن افلاک می ریخت

زینب بر اندام رقیه خاک می ریخت


ای دوستان، زهرای دیگر خفته اینجا

یک زینب کبرای دیگر خفته اینجا



شام عزا

به لب آمده جان من از محن 
 

رسیده شب آخر عمر من


شما ای اسیران حلالم کنید

خرابه نشینان حلالم کنید


خداحافظ ای عمه خون جگر

من دل غمین راهیم با پدر


خداحافظ ای مادرم ای رباب

که دادی مرا تشنه لب سهم آب


خداحافظ ای سیلی و کعب نی

که عمر کم و پر غمم گشت طی


 
خداحافظ ای شهر شام بلا 

خداحافظ ای طعنه ها سنگ ها


خداحافظ ای کنج ویرانه من

خداحافظ ای بیت الاحزان من


خداحافظ ای بوی نان و طعام
 
خداحافظ ای دختر شهر شام


ببین آمده باب نیکو سرشت

مرا می برد همره خود بهشت



شهادت حضرت رقیه (س)

پنجم ماه صفر  

سالروز شهادت دردانۀ حضرت اباعبدالله الحسین (ع)

حضرت رقیه (سلام الله علیها)

را به ساحت مقدّس حضرت ولی عصر (ارواحنا لتراب مقدمه الفداء )

تسلیت می گوییم.

خرابۀ شام

بتاب ای مه رقیه دل کباب است

ز مرگ باب خود در پیچ و تاب است


بتاب ای مه که این کنج خرابه

شود کاشانۀ دخت سه ساله


بتاب ای مه تو بر این کنج ویران

به روی نوگلان شاه خوبان


بتاب ای مه رقیه خون جگر شد

ز مرگ باب خود بی بال و پر شد


بتاب ای مه سکینه گشته نالان

زند بر سینه و سر با صد افغان


بتاب ای مه که کلثوم جگر خون

بنالد از جفای فرقۀ دون


بتاب ای مه بر این گل های زهرا

به چنگ ظلم و جور قوم اعداء


بتاب ای مه که از جور لعینان

فغان از دل کشم با چشم گریان


طفل مظلوم

زینب ز روی سینۀ آن طفل سینه چاک

دید اوفتاد آن سر انور به روی خاک


دستش به هم زد و معجر به سر کشید

چون رعد ، ناله از دل پر درد پر کشید


گفت ای غریب مرده عزیز برادرم

گشتم عجب معین تو ای خاک بر سرم


ای بلبل حرم ز چه خاموش گشته ای

دیدی کدام جلوه که مدهوش گشته ای؟


ای طفل یاد از رخ اصغر نموده ای؟

یا یاد گیسوی علی اکبر نموده ای؟


مرغ دلت کباب شد از سوز تشنگی

یا جان ز جسم زار تو رفت از گرسنگی


یاد آورم ز پای پیاده دویدنت

یا سوزم از جراحت زنجیر گردنت


در دهر دون که بود ندانم برای تو

جز خون دل چه بود ندانم غذای تو


اینک که همچو نور ز چشمم روان شدی

اندر جنان به خدمت بابت روان شدی


با او بگو که زینب دلخسته را به شام

بردند از جفا سوی بازار خاصّ و عام


با او بگو به بزم یزید کم از یهود

عابد پیاده ستاده ، فرنگی نشسته بود


روایت کربلا از زبان دختر سه ساله

صلی الله علیک یا بنت الحسین(ع) یا رقیه (سلام الله علیها)

آن هنگام که خورشید وجودت در گودی قتلگاه به خون نشست و لحظاتی بعد در افق کربلا طلوع کرد، آسمان تیره و تار شد.

صدای برادرم علی بن الحسین(علیه السلام) را می‌شنیدم که به عمّه‌ام زینب کبری(سلام‌الله‌علیها) فرمود : این همان لحظه‌ای است که همه ارکان هستی، از زمان هبوط آدم(علیه السلام) تا قیامت کبری بر آن گریسته‌اند.

زمین و زمان ناله می‌کرد و کودکان می‌دویدند. نبودی ببینی که دامنهایشان آتش گرفته بود و از گوشهایشان خون می‌چکید و من در آن میان مأمن و مأوایی جز دامن عمّه‌ام نداشتم. زمان به سختی می‌گذشت.قرار بر رفتن نداشتم. دوست داشتم که بیشتر نزدت می‌ماندم. اماّ مگر داغ تازیانه ها‌ بر جان کوچکم امان داده بود؟ کربلا جهنّم دشمنان تو شده بود و بهشت تو و یارانت. نمی‌توانستم چشم از چشمان به خون نشسته‌ات بردارم.

مرا به زور می‌کشیدند. چقدر سخت بود جدا شدن از پاره‌پاره‌های وحی.

کاش مانده بودم و غبار از چهره‌ات برمی‌گرفتم. کاش پروانه وار دور شمع وجودت می‌گشتم و در پرتو عشق تو می‌سوختم. قرار بر رفتن نبود. از پا‌های آبله دارم بپرس که در این مسیر چقدر دویدم و الآن که سر زیبای تو در دامنم به میهمانی آمده؛ در گوشه‌ی این خرابه، در شهری که مردمانش بویی از مردانگی  نبرده‌اند، به برکت آمدنت آرام گرفته ام.

من بهشت را در آغوش گرفتم، من به وصال محبوبم رسیدم.

اماّ ای کاش زودتر می‌آمدی چون رقیّه‌ات دیگر توانی در جان خسته و رنجورش ندارد.

دختر سه‌ساله‌ای که گرمی چشمانت او را متعالی می‌کرد.

می‌گویند من رقیّه‌ام1،کسی که جهتش به سوی تعالی است. آری، از آن زمان که در تقدیر تو متولد شدم؛ من دختر تو شدم و تو بابای من، رفعت گرفتم و بال‌و پر برای پرواز در آوردم و برای عروج آماده شدم.

من در کربلا دیدم که ملائکه به تو و اهل بیتت غبطه می‌خوردند. خودم صدای شیون آن‌ها را هنگامی که بر سرنیزه بودی شنیدم.

خودم دیدم که دسته‌دسته جنیان و ملائکه از برای یاری تو آمدند و در برابرت زانو زدند.

خودم دیدم که از مقتل تو آیه والشّمس‌وضحِها تفسیر شد، خودم دیدم که خداوند تأویل آیه‌ی «یا ایها النفس المطمئنّه اِرجِعی اِلی رَبِّكِ راضیه مَرضیّه فَادخُلی فی عِبادی وَادخُلی جَنَّتی»2 را در قیام تو و یارانت به ظهور رسانید.

چه لذّتی دارد هم کلام شدن با تو. چه شیرین است لحظه‌ی وصال. جانم دیگر طاقت ماندن ندارد. دستان کوچکم را بگیر و با خودت ببر تا در محضر تو، باب‌الحوائجیم امضا شود.

می‌خواهم مانند علی‎اصغر و علی‌اکبر(علیهمالسلام)، نزد جدّمان رسول خدا حاضر شوم و بگویم دشمنانت با تو و فرزندانت چه کرده‌اند.   

جبريل امين خادم و دربان رقيه

گرديد فلك واله و حيران رقيه
گشته خجل او از رخ تابان رقيه

آن زهره جيينى كه شد از مصدر عزت
جبريل امين خادم و دربان رقيه

هم وحش و طيور و ملك و عالم و آدم

هستند همه ريزه خور خوان رقيه

خواهى كه شود مشكلت اندر دو جهان حل

دست طلب انداز به دامان رقيه

جن و ملك و عالم و آدم همه يكسر

هستند سر سفره احسان رقيه

كو ملك يزيد و چه شد آن حشمت و جاهش

اما بنگر مرتبت و شان رقيه

يك شب ز فراق پدرش گشت پريشان

عالم شده امروز پريشان رقيه

ديدى كه چسان كند ز بن كاخ ستم را

در نيمۀ شب آن دل سوزان رقيه

 

رقيه سلام الله عليها در منابع تاريخي - به مناسبت شهادت حضرت رقیه (س)

آنچه امروز درباره رقيه سلام الله عليها؛ شهرت دارد و نقل مي شود اين است که او از دختران امام حسين عليه السلام است. در کربلا همراه کاروان بوده و همراه قافله به شام مي رود. شبي در خرابه شام، خواب پدر را ديده و بهانه او را مي گيرد. به دستور يزيد رأس مطهر را درون طشتي گذاشته و براي او مي برند. اين دختر سه ساله، وقتي روپوش را کنار مي زند ابتدا با پدر نجوا مي کند و بعد با در آغوش کشيدن او، براي هميشه آرام مي شود.

اما آنچه در منابع فعلي(1) وجود دارد به ترتيب قدمت زماني به شرح زير است:

 

1. لباب الأنساب

نسب شناس معروف قرن ششم ، ابن فُندُق بيهقى (م 565 ق) در لباب الأنساب در بيان فرزندانى كه از نسل اين امام عليه السلام باقى مانده اند ، مى نويسد:

از فرزندان امام حسين عليه السلام ، جز زين العابدين عليه السلام ، فاطمه ، سَكينه و رُقيّه ، باقى نماند. ولَم يَبقَ مِن أولادِهِ إلّا زَينُ العابِدينَ عليه السلام ، وفاطِمَةُ وسُكَينَةُ ورُقَيَّةُ (2)

 

2. الملهوف (که به لُهُوف مشهور است)

گزارش ديگرى كه به نام رقيّه اشاره دارد، آن است كه در برخى نسخه هاى كتاب الملهوف ، آمده است كه امام حسين عليه السلام در وداع با اهل بيت خود ، فرمود :

يا اُختاه! يا اُمَّ كُلثوم! وأنتِ يا زَينَبُ! وأنتِ يا رُقَيَّةُ ! وأنتِ يا فاطِمَةُ ! وأنتِ يا رَبابُ! اُنظُرنَ إذا أنَا قُتِلتُ فَلا تَشقُقنَ عَلَىَّ جَيباً ، ولا تَخمِشنَ عَلَىَّ وَجهاً ، ولا تَقُلنَ عَلَىَّ هَجراً .(3)

خواهرم ، اى امّ كلثوم ! و تو اى زينب ! و تو اى رُقَيّه ! و تو اى فاطمه ! و تو اى رَباب! توجّه كنيد كه هرگاه من كشته شدم ، براى من گريبان چاك مكنيد و صورت ، خراش ندهيد و حرف نامربوط مگوييد .

مولاى ما امام حسين عليه السلام ، دخترى سه ساله داشت سرِ شريف امام عليه السلام را كه با دستمالى ديبقى پوشيده بود ، آوردند و در برابرش نهادند و پرده از آن برداشتند . دختر امام عليه السلام گفت : اين سرِ كيست؟ گفتند : سرِ پدرت است . آن را از طَبَق برداشت و درآغوش گرفت و مى گفت : «پدر جان! چه كسى تو را با خونت خضاب كرد؟....

آنگاه ، دهانش را بر دهان شريف امام عليه السلام گذاشت و گريه سختى كرد تا از هوش رفت . وقتى تكانش دادند ، ديدند كه روحش از دنيا ، جدا شده است

در باره اين گزارش مى توان گفت :

اوّلاً ، در بسيارى از نسخه هاى كتاب الملهوف ، اين متن وجود ندارد .

ثانيا ، در اين گزارش ، به اين كه رقيّه دختر امام عليه السلام است ، اشاره اى نشده است .

ثالثا ، احتمالاً آن كه در اين گزارش به اين نام خطاب شده، رقيّه دختر امام على عليه السلام و همسر مسلم بن عقيل است؛(4) زيرا فرزندان مُسلم ، همراه امام عليه السلام بودند و به احتمال قوى ، همسر وى نيز در كاروان كربلا ، حضور داشته است.(5)

 

3. کامل بهايي

كامل بهايى ، كتابى فارسى ، نوشته عماد الدين طبرى(6) است. متن نوشتار او اين است :

در حاويه(7) آمد كه زنان خاندان نبوّت ، در حالت اسيرى ، حال مردان كه در كربلا شهيد شده بودند ، بر پسران و دختران ايشان ، پوشيده مى داشتند و هر كودكى را وعده ها مى دادند كه : پدر تو به فلان سفر رفته است [و] باز مى آيد. تا ايشان را به خانه يزيد آوردند . دختركى بود چهارساله .

 

 

 شبى از خواب ، بيدار شد و گفت : «پدر من حسين كجاست ؟ اين ساعت ، او را به خواب ديدم سخت پريشان!» . زنان و كودكان ، جمله در گريه افتادند و فغان از ايشان برخاست . يزيد ، خفته بود . از خواب ، بيدار شد و حال ، تفحّص كرد . خبر بردند كه حال ، چنين است . آن لعين ، در حال گفت كه بروند و سر پدر او را بياورند و در كنار او نهند . مَلاعين ، سر بياورد و در كنار آن دختر چهارساله نهاد . پرسيد : «اين چيست؟» . مَلاعين گفت : سرِ پدر توست . آن دختر بترسيد و فرياد برآورد و رنجور شد و در آن چند روز ، جان به حق ، تسليم كرد.(8)

 

4. روضة الشهداء

پس از عماد الدين طبرى، ملّا حسين واعظ كاشفى سبزوارى (م 91ظ  ق) در كتاب روضة الشهدا ، مطالب طبرى را با تفصيل بيشترى مطرح مى كند ؛ امّا همچنان ، نامى از كودك نمى بَرد و او را چهارساله ذكر مى كند و محلّ وقوع حادثه را كوشْك (كاخ) يزيد مى داند و مى افزايد:

چون مِنديل برگرفت(9) سرى ديد در آن طَبَق ، نهاده . آن سر را برداشت و نيك در آن نگريست . سرِ پدر خود را بشناخت . آهى از سينه بركشيد و روى در روى پدر ماليد و لب خود بر لب وى نهاد و فى الحال ، جان شيرين بداد.(10)

 

5. المنتخب طُرِيحِى

فخر الدين طُرَيحى (م 1ظ 85 ق) در كتاب المنتخب، داستان را با تفاوت هايى تعريف مى كند. بخشى از متن المنتخب، بدين شرح است:

روايت شده كه وقتى آل اللّه وآل رسول او در شهر شام بر يزيد ، وارد شدند ، او خانه اى به آنها اختصاص داد و آنها در آن ، به سوگوارى مى پرداختند . مولاى ما امام حسين عليه السلام ، دخترى سه ساله داشت سرِ شريف امام عليه السلام را كه با دستمالى ديبقى(11) پوشيده بود ، آوردند و در برابرش نهادند و پرده از آن برداشتند . دختر امام عليه السلام گفت : اين سرِ كيست؟ گفتند : سرِ پدرت است .

بي شک با وقوع چنين مشاهدات و کراماتي از آن مضجع شريف، اين اطمينان (اگر نگوييم يقين) براي انسان حاصل مي شود که آنجا دختري از دختران امام حسين عليه السلام با قدر و منزلت فراوان آرميده است و بر ما لازم است آن را احترام کرده و مقامش را ارج نهيم.

 آن را از طَبَق برداشت و درآغوش گرفت و مى گفت : «پدر جان! چه كسى تو را با خونت خضاب كرد؟ پدر جان! چه كسى رگ هاى تو را بُريد؟ پدر جان! چه كسى مرا در كودكى ، يتيم كرد؟ پدر جان! پس از تو ، ما به چه كسى دل ببنديم؟ پدر جان! چه كسى از يتيم ، نگهدارى مى كند تا بزرگ شود؟ پدر جان! چه كسى پاسدار زنانِ رنجور است؟ پدر جان! چه كسى نگهدار بيوه هاى اسير است؟ پدر جان! چه كسى نوازشگر چشم هاى گريان است؟ پدر جان! پناه دهنده دور افتادگان غريب كيست؟ پدر جان! چه كسى نوازشگر موهاى پريشان است؟ پدر جان! براى ناكامى ما پس از تو ، چه كسى هست؟ پدر جان! براى غريبى ما ، چه كسى پس از تو هست؟ پدر جان! كاش من ، فداى تو مى شدم . پدرجان! كاش پيش از اين ، نابينا مى شدم . پدر جان! كاش من در خاك شده بودم و محاسن تو را خون آلود نمى ديدم» .

آن گاه ، دهانش را بر دهان شريف امام عليه السلام گذاشت و گريه سختى كرد تا از هوش رفت . وقتى تكانش دادند ، ديدند كه روحش از دنيا ، جدا شده است.(12)

 

6. شَعشعة الحسيني

اوايل قرن چهاردهم ، شيخ محمّدجواد يزدى ، در كتاب شعشعة الحسيني(13) آورده است :

منقول است كه طفلى از حضرت امام حسين عليه السلام در خرابه شام ، از ديدن سرِ پدر بزرگوارش ، از دنيا رفت ؛ وليكن در نام او ، اختلاف است كه زُبَيده يا رُقَيّه يا زينب يا سَكينه بوده باشد.(14)

او همچنين در صفحات بعد ، به نقل از كتاب رياض الأحزان ، آورده است كه اسم آن دختر ، فاطمه بوده است.

در اين گزارش ، چندين نام و از جمله رُقَيّه براى كودكِ از دنيا رفته در شام، مطرح گرديده است.(15)


پي نوشت ها:

1. منظور ما کتابهايي هستند که در حال حاضر ما به آنها دسترسي داريم؛ زيرا اين احتمال هست که در اين زمينه منابع کهن تري وجود داشته يا دارد که ما به دلايلي به آنها دسترسي نداريم.

2. لباب الأنساب : ج 1 ص 355

3. الملهوف : ص 141

4. احتمالاً رُقَيّه ، يكى ديگر از دختران امام على عليه السلام است (تاريخ الطبرى: ج 5 ص 154، تهذيب الكمال: ج 2ظ  ص 479) كه همسر مسلم بن عقيل عليه السلام نيز بوده (نسب قريش: ص 45) و در كربلا نيزحضور داشته است.

5. دانش نامه امام حسين عليه السلام ج1 ص384

6. حسن بن على طبرى مؤلف تحفة الابرار و كامل بهايى است كه تا سال 701 در حيات بوده است.

7. ظاهرا مقصود ، كتاب الحاوية ، نوشته قاسم بن محمد بن احمد سُنّى است (ر . ك : فوائد رضويّه : ص 112)

8. كامل بهايى : ج 2 ص 179 .

9. مِنديل برگرفت : دستمال را برداشت

10. روضة الشهدا : ص 389.

11.  حرير

12. المنتخب ، طريحى: ص136 .

13. وى ، تأليف اين كتاب را در سال 1319 ق ، آغاز كرده است .

14. شعشعة الحسيني : ج 2 ص 171 .

15. با فرض بر صحت وقوع و صدق ناقلين آن

منزل سوم - الصفاح

کاروان کربلا به حرکت خود ادامه داد و در روز جمعه یازدهم ذی الحجة به « صفاح » رسید و در آنجا فرزدق شاعر به ملاقات امام (ع) شتافت و عرض کرد : هر چه از خدا می خواهید ، خداوند به شما عطا کند . امام حسین (ع) رو به او کرده گفت : برای من از مردم عراق صحبت کن . فرزدق گفت : از مرد آگاهی سؤال فرمودی ، دل های مردم با شماست و شمشیرهای آنان با بنی امیه ! و قضا از آسمان فرود آید و هر چه خدا خواهد همان شود .

امام (ع) فرمود : راست گفتی ، کارها همه  با خداست و هر روز او را مشیّتی است ، اگر قضای الهی بر وفق مراد باشد ، ما او را بر نعمتهایش سپاس گزاریم و برای ادای شکر از او توفیق می خواهیم ، و اگر قضای الهی میان ما و خواسته هایمان جدایی افکند ، هرگز عمل کسی که خالصانه بوده و از سرچشمۀ تقوای الهی بهره می گیرد ، در نزد خدا فراموش نمی شود .

منابع : تاریخ الخلیفة ابن الخیاط صفحۀ 231 ، کامل ابن اثیر جلد 4 صفحۀ 40 ، العقد الفرید جلد 4 صفحۀ 171

منزل دوم - التنعیم

امام (ع) در روز پنجشنبه دهم ذی الحجة به « تنعیم » رسید ، و در آنجا قافله ای را مشاهده نمود که از یمن می آمدند . از اهل آن قافله شترانی را برای اثاثیه خود و یارانش اجاره نمود و به آن ها گفت :« هر کس می خواهد با ما همراه شود ، ما کرایه او را پرداخت نموده و کسی که قصد دارد در اثنای راه از ما جدا شود ما کرایه او را به اندازه ای که طی طریق نموده ، خواهیم داد » . پس گروهی با امام همسفر شدند و گروه دیگری جدا گردیده و به راه خود ادامه دادند .

منابع : ارشاد شیخ مفید جلد 2 صفحه 68 ، مراصد الاطلاع جلد 1 صفحه 277

منازل مکه تا کربلا - منزل اول : الابطح

امام (ع) در طی مسیر تا کربلا از بیست و چهار منزل عبور فرمودند و در این منزل ها ، ملاقات های حساس و قابل توجهی داشتند .

الابطح : امام حسین (ع) در روز چهارشنبه نهم ذی الحجة به منزل ابطح رسید . ابطح بین مکه و منی قرار گرفته و در حقیقت مسیر جریان سیل است و آبهایی که از منی جریان پیدا می کند از این مسیر می گذرد که آغاز آن از محدوده منی و پایان ان مقبره معلی (قبرستان حجون ) می باشد . امام حسین (ع) در این منزل ، با یزید بن ثبیط بصری ملاقات کرد.

منابع : معجم البلدان جلد 1 صفحه 74 ،  الامام الحسین و اصحابه صفحه  150


مکه - زمان : از 3 شعبان تا 8 ذی الحجه 60 هجری

امام (ع) در سوم شعبان به مکه رسید و در خانه عباس بن عبدالمطلب سکنی گزید . مردم مکه و زائران خانه خدا که از اطراف آمده بودند ، به دیدار حضرت شرفیاب می شدند .

امام حسین (ع) پس از رسیدن دوازده هزار نامه از جانب کوفیان ، مسلم بن عقیل را در روز 15 رمضان به عنوان نماینده خویش به سوی کوفه فرستاد .امام (ع) طی نامه هایی به مردم کوفه و بصره ، سزاوارترین مردم برای خلافت و امامت را اهل بیت (ع) معرفی کرد . حضرت با رسیدن نامه مسلم بن عقیل مبنی بر بیعت مردم کوفه با وی و از سوی دیگر برای حفظ حرمت خانه خدا ( که تصمیم بر قتل آن حضرت ، در آنجا گرفته بودند ) حج را به عمره تبدیل کرد و در هشتم ذی الحجه به رغم مخالفت بسیاری از دوستان ، به سوی عراق روانه شد .

قسمتی از آخرین سخنرانی های حضرت در مکه : « «حمد و سپاس برای خداست، و هرچه که خدا بخواهد (به وقوع خواهد پیوست)، نیرو و قدرتی نیست، مگر برای خداوند، درود و سلام خدا بر رسولش باد. مرگ بر فرزند آدم چون خط گردنبند به گردن دختران نوشته شده است.

شوق دیدار گذشتگانم چون علاقه یعقوب به یوسف حزن را از دلم می زداید. خدای تعالی محل شهادتی را بر من اختیار کرده است که آن را ملاقات خواهم کرد. گویا می بینم که وحشیان بیابانی بند بند مرا بین نواویس و کربلا از هم گسسته اند. پس آن ها شکم های خالی و گرسنه خویش را از من پر خواهند کرد. آری فراری نیست از آن چه قلم (خداوندی) بر آن رفته است.

ما اهل بیت به رضای خدا راضی و خشنودیم ... هر کس که می خواهد در راه ما جانبازی کند و خون خویش را در راه لقای پروردگار نثار نماید ، آماده حرکت با ما باشد .»

شعر وداع امام حسین (ع) با مدینه

                                       ای اشک‌هـا ببارید از چشم‌هـا چو باران                                                                                           کـز بـاغ وحـی، بـا هـم رفتند گلعـذاران
          خون از دو دیده جاری‌ست هنگام سوگواری‌ست
                                                چشم مدینـه گرید چون چشم سوگواران
دیشب عزیز زهرا بگذاشت سر به صحرا
                                                  خورشید وحی گردید پنهان به کوهساران    
         
خالــی شـده مدینـه از لاله‌های توحیـد    
                                               پُـرگشتـه کـوه و صحـرا از نالـۀ هزاران
ای دوستان برآریـد آهـی ز سـوز سینـه
                                                این بیت را بخوانیـد همـراه آن سـواران
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران     
                                                    کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
**
دیشب تو خواب بودی وقت سحر، مدینه!
                                              یک عمـر شـد نصیبت خون جگر، مدینه!
دیدی چگونه از تـو هجده ستاره گم شد؟
                                            دیدی که قرص ماهت رفت از نظر، مدینه؟
روزت سیـاه باشـد چشمـت بـه راه باشد
                                                  تــا از مسافــرانت آیــد خبـر، مدینــه!
دستی سوی سماء کن عبـاس را دعا کن
                                          ترسم شود در این ره بی‌دست و سر، مدینه!
آه از جگــر بــرآرم خــون از بصر ببـارم
                                                ایـن بیـت را بخـوانم بـار دگـر، مدینــه!
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران     
                                                    کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

« استاد غلامرضا سازگار »

مدینه - زمان : نیمه دوم رجب سال 60 هجری

حاکم وقت مدینه (ولید بن عتبه ) پس از مرگ معاویه دستور یافت تا از امام حسین (ع) برای یزید بیعت بگیرد . حضرت فرمود : « یزید مردی است شرابخوار و فاسق که به ناحق خون می ریزد و اشاعه دهنده فساد است و دستش به خون افراد بی گناه آلوده گردیده و شخصیتی همچون من با چنین مرد فاسدی بیعت نمی کند »

امام (ع) در شب 28 رجب سال 60 هجری همراه با بیشتر خاندان خویش و بعضی از یاران ، پس از وداع با تربت پاک جدش رسول الله (ص) و مادرش حضرت زهرا (س) به طرف مکه حرکت کرد .امام حسین (ع) هدف خروج از مدینه را در وصیتنامه اش چنین بیان می کند : « و جز این نیست که برای اصلاح در میان امت جدم خارج شدم . می خواهم امر به معروف و و نهی از منکر کرده و به راه و روش جدم رسول الله (ص) و پدرم علی (ع) رفتار نمایم.»

همراه با سید الشهدا ( از مدینه تا کربلا)

فلسفه قیام حضرت اباعبدالله الحسین (ع) را در سخنان آن حضرت ، در آغاز حرکت از مدینه و موضع گیری های ایشان در برابر حوادثی که در منزلگاه های میان راه روی داده است ، می توان یافت . در اینجا سعی داریم ضمن آگاهی از نام منزلگاه ها و مسیر تقریبی حرکت امام حسین (ع) از مدینه تا کربلا ، با اهداف و دیدگاه های آن حضرت آشنا شده و مختصری از وضعیت سیاسی و اجتماعی آن عصر را بیان کنیم.

ای محرم

          ای محرم ماه ماتم آمدی                      

                               با غم و اندوه توام آمدی

ای محرم از تو دارم اضطراب   

                    در تو چون شد آسمان دین خراب

ای محرم در تو بست از خون حنا 

                                نوعروس قاسم نوکدخدا

ای محرم در تو با صد شور و شین

                        کشته شد از کین علمدار حسین

در تو شاه تشنه بی یاور شده

                           در تو لیلا بی علی اکبر شده

در تو آمد تیر ظلم کوفیان                                            

                           بر گلوی اصغر شیرین زبان

ای محرم در تو شمر از تیغ کین

                         سر برید از پیکر سلطان دین

ای محرم در تو شاه انس و جان

                              شد تنش پامال سم مرکبان

ای محرم در تو زینب خار شد

                                  دستگیر فرقه کفار شد

آن سری کز ماه تابان عار داشت

                    در تو خولی روی خاکستر گذاشت

                                          

                                                     

         


           

خوش آمدگویی

این وبلاگ به منظور درج اشعار و مراثی و دلنوشته های حسینی و در وصف حالات و بیانات شهید دشت نینوا حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام نگاشته شده و به نام مقدس نینوا مزین گردیده است.امیدواریم که این قلیل توسلات مورد عنایت باریتعالی و توجه آن امام همام قرار گیرد.